سلامی به گرمی پتو،به نرمی اتو،شیرینی لبو چاکرتیم هلو
خب سلام دوستان دلم برای همتون یه ذره شده بود خب راستی دوستان من دیگه هروقت ا کنم بالاش یه تیتر اس ام اسی می زنم!!!خب دوستان جا داره از نرگس خانومی از شما ممنونم منم داستانم مثل شما دوست دارم ولی یه خورده به نظرم طرفداراش کمه حالا انتخاب بکنید:
۱.داستان های شگفت انگیز رنسس میا
۲.شهری به نام لبخند
۳.ماجراهای هلن و هایلن
خب اینها موضوعات منه پس من منتظرم که انتخاب کنید راستی بچه ها تست هوش دادم جوابشم اومد٪۹۳.بگید مبارکه س منتظرتونماااااااااااااابای بای
با سلامی پاییزی به همه ی شما دوستان عزیز و مهربونم امیدوارم خوب باشید من از۴مهر رفتم مدرسه ولی هنوز وارد نشده گفتند باید تست هوش بدی منم دادم امروز نتیجه اعلام می شد قلبم اومد توی دهنم تا فهمیدم من از همه بیش تر زدم ۹۳٪زده بودم خودم باورم نمی شد
همه واسم دست زدن و معلما هم هی تعریف می کردند
راستش دوستان از داستان پرنسس میا خوشم نمیاد دارم یه داستان تازه طرح می کنم تا اون موقع خاطرات مدرسه ام رو می ذارم
امروز درسام زیاده ولی در همین روزا خاطره ی اولین اردوم و می ذارم راستی از تمامی کسانی که تسلیت گفتند تشکر می کنم و در ضمن می خواستم به این رایت جادوگر که برام پیغام خصوصی می فرسته بگم بهت اعتقادی ندارم مرگ و زندگی دست خداست تو جز اینکه خودت یه ادم مسخره نشون بدی چیز دیگری نیستی همین و بس.خب دوستان بای بای
سلام دوستان متاسفانه مادربزرگم بعد از سکته ی ناگهانی اش فوت کرد و در ضمن از دوستانی که در اپ قبلی دعوت نشدن بخاطر این مسئله بود راستی بچه ها من بزودی میام تا ۲ روز دیگه چون مدرسه امروز یعنی۴مهر باز شد بخاطر بازسازی بازم میام فراموشم نکنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با سلام به دوستان خوب و مهربونم و باتشکر از حضور سبزتون در وبلاگم وقتی نظراتم دیدم شک شدم این همه نظر مگه میشه!!!!
خب داستان رو شروع می کنیم:توی شهری کوچک به نام شیرین شهر یک زن و شوهری جوان زندگی می کردند که این زن و شوهر ارزو داشتند فرزندی داشته باشند ولی قادر به بچه دار شدن نبودند.روزی مرد جوان که به سختی برای کسب روزی کار می کرد هنگام رفتن به خانه نوزادی را که روی پلهی یک خانه رها شده بود پیدا کرد.او بچه را در اغوش گرفت و از چند مغازه اطراف ان خانه پرس و جو کرد اما هیچ کس اون بچه رو نمی شناخت.ارتین(مرد جوان)هم خوشحال بود هم ناراحت.از طرفی از این که می توانست بچه را برای خودش و همسرش نگهدارد خوشحال و از طرفی از اینکه می ترسید پدرومادر ان بچه به دنبال فرزندشان بیایند و اورا پیدا نکنند.ارتین به جلوی همان خانه برگشت و کودک را همان جا گذاشت به راه افتاد چند متر بیش تر نرفته بود که نگران شد و به سمت کودک رفت.ارتین وقتی به کودک رسید چند دقیقه ای نگاهش کرد که ناکهان مریم خانم که پیرزنی روحانی بود ارتین را صدا کرد و گفت:((حالا وقت پدر شدنه هاااااااااا!!!ارتین تمامی افکارش را توضیح داد و مریم خانوم با او صحبت کرد و کودک را در اغوشش گذاشت.ارتین هم با خوشحالی و شوق به سمت خانه دوید و در و باز کرد ارمیتا(همسر ارتین)داشت میز ناهار را می چید و از شنیدن خبر شگفت انگیز مادر شدنش شگفت زده شد.ارتین و ارمیتا در ان روز زیبا دختر خوانده شان را میا نام گذاری کردند و در ان روز پدر و مادر شدند این بود شروع زندگی میای کوچک
خب نظر فراموش نشه اینم عکس بای بای

سلام دوستان من امروز چند تا عکس و اول از همه یه خبر از همسایه مون یاسمن و خودم که باهاش اشنا میشید تقریبا۳ رو ز اشنا شدیم امروزم با هاش قرار دارم ساعت۳ خاطره اش رو می نویسم
خب اولین خبر ما یه وبلاگ تازه ساختیم که دوست داریم شما ها بیننده اش باشید اسمش هست((پرنسس های رویایی))هنوز توش مطلب نیست ولی اماده است برید و نظر تون رو بگید!اگه دو.ست داشتید توی وب من بگید لینکتون کنم اینم ادرسش www.yasitannaznblog.blogfa.com هستش بهش سر بزنید من و یا سمن خوشحال کنید
خب اینم چند تا عکس از کیف مدرسه ام که داییم از دبی خریده با تمامی وسایل و عکسی از دفتر ها و کتابک که مامان بزرگم برام خریده در ضمن مامان بابام هنوز حالش بدههههههههه
داستانم تقریبا از دفعه ی بعدی شروع میشه راستی سروش کودکان هم یه داستان خواسته دارم براشون می نویسم
و در ضمن فکر کنم من و یا سمن یا هر روز اپ می کنیم یا روز های زوج خودتون باید یادتون باشه و سر بزنید باشه جوابم رو بدید!!!!!!!!!!اینم عکس هاااااااااااااااااااااااااااااااا


بایی




